صوفی با خرش وارد خانقاهی شد
صوفیان مقیم خانقاه به خادم گفتند برو خر او را بفروش تا از پول آن امشب سماعی برپا کنیم. خادم چنین کرد. شب جمع صوفیان، از جمله همان صوفی خرباخته، شروع کردند به پایکوبی و سماع و سرود. ترجیع بند سرودشان این بود که: خر برفت و خر برفت و خر برفت.
صبح وقتی صوفی خواست خانقاه را ترک کند از خادم سراغ خر خود را گرفت. خادم گفت آن سرود و سماع دیشب از فروش خر تو بود. صوفی با اعتراض گفت پس چرا دیشب این موضوع را به من خبر ندادی. خادم گفت دیشب چند بار آمدم و موضوع را در گوشت گفتم. ولی تو چنان غرق در شور و هیجان بودی که حرف من اصلاً به گوشت نرفت. وآنگهی، خود تو وقتی دیشب با آن شور و هیجان سرود “خر برفت و خر برفت“ را تکرار میکردی هیچ از خودت پرسیدی که معنا و منظور از آن چیست؟
صوفی گفت: من کاری به معنا نداشتم! چون همه می خواندند من هم خواندم.
دفتر دوم مثنوی معنوی، بیت 514 الی 584
صدا زنده است یا مرده؟ رنگ ها بخشی از پیکره ای زنده اند یا مرده؟
اذین بند و رخت!!!چطور؟
اگر کسی در این پرسش ها خوب بنگرد خواهد دید همه آنها دارای روان و نیرو هستند.
یک آوای زیبا می تواند شما را از خود بی خود کند،رنگی ویژه می تواند شما را به آرامش یا به خشم در اورد.و یا پدیده های بی جانی همچون نامه و جامه و...
به صد زبان با شما گفتگو می کنند.همه آنها در حال سرودن آواز خوش دمادم زندگی اند...
ارد بزرگ
پرنده را پرواز زاییده غریزه بود
وانسان را عشق زاییده خیال
پنجره باز است.اما نرد ه ها باقی
روح بزرگ انسانی در تن خود زندانی
گر نرده ها را بر نداری
علاج،تنها مرگ است
گاهی تلخ و برای صاحبان عقل شیرین تر از زندگانی.
بر تو درود می فرستم ای مرگ
در آن زمان که آزادی را همچون پرنده ای در قفس دیده ام
مرگ با طعم خوش آزادی...
دوستان دوست دارم نظرتون در مورد این عکس بدهید

گاهی سکوت گویا تر از بلند ترین فریاد هاست
و گاهی سکوت مهره باطلی بر تمام فریاد ها
گاهی سکوت اغاز فریادی بلند ست
و گاهی سکوت پایان فریادی بلند ست
باید ها و نباید ها مانند نخ نازک ابریشم به دور انسان پیله تنیده اند.
هر چه به این باید ها و نباید ها ارزش قائل شوی با نخ محکم تری برای خود پیله تنیده ای.و آنکه پیله خود را شکافت از کرمی به پروانه ای تبدیل شد و لذت پرواز را خواهد چشید.
هر آنکه بالاتر از این جامعه پرواز کند چه مضحک و مسخره به چشم کرم های خزنده می اید.
وآنگاه با دیدن او کرم ها با خود می گویند چه دیوانه ، اوبلند می پرد در بلندای آسمان هیچ جان پناهی نیست.او شکار شکارچیان خواهد شد و چه بد رنگ که این رنگها آنقدر تند و زننده است که هر شکارچی از دور آن ها را خواهد دید و صاحبان رنگارنگ این رنگها را نابود خواهد کرد.
و چه مسخره است پریدن وقتی می توان به راحتی خزید و خورد... بی هیچ وحشتی از رها شدن در آغوش طوفان ها.
آنگاه آیا نگاه پروانه در بلندای آسمان به این خزندگان بی استخوان چه گونه خواهد بود. آیا آنها که انقدر خورده اند که به رنگ گیاهان در امده اند ایا قابل دیدنند؟
براستی که چه زندگی خفت باری... خوردن و مردن. بی هیچ حادثه ای...
و چه بسیارند کرم هایی که خود را اسیر باید ها ونباید ها نکرده و بی هیچ هدفی کرم مانده اند ومرده اند و هرگز برای خود پیله ای نتنیده اند که در آن ظلمت تنهایی خویش به اوج آسمان ها رسند.
آنها همیشه کرم خواهند ماند، تا روزی که خورده شوند می خورند بی هیچ فکری جز خوردن وخزیدن برای خوردن...
آنهای که به بالا نگاه می کنند در حسرت پروانه شدن به دور خود پیله ای از باید ها ونباید ها می تنند بی آنکه بدانند که انقدر اسیر این پیله ها می شوند که در پیله خود خفه خواهند شد. بی آنکه لذت پرواز را تجربه کنند چرا که آنها به تنیدن بیشتر از پریدن فکر کرده اند آنان برده عادات خویش و مطیع جامعه کرم گرا شده اند
لیکن آیا خزیدن بهتر است یا پریدن؟
تا زمانی که کرمی پیله ای برای خویش نتنیده باشد و به وحشت تنهای خود چیره نشده باشد، هر گز جرات پرواز کردن را نخواهد یافت، جرات تنهای در بلندای آسمانها بی هیچ جای برای پنهان شدن
...
بینا باش نه به اندازه کرکس که از بلندای اسمان تنها لاشه های متعفن را می ببیند.
خاکی باشه نه به اندازه کرم خاکی که نمی تواند زیبای دنیا را ببیند.
استوار باش نه به اندازه دیوار ،که هر کس و نا کس بر تو تکیه کند.
جذاب باش نه به اندازه ای گل، که هر کس تو را بخواهد بچیند برای خود.
دانشمندان به این نتیجه رسید اند که می توان از طبیعت الگو برداری کرد .از انجای که ما ایرانی ها در هر ضمینه پیش تاز هستیم . از طبیعت در هر زمینه ای الگو برداری می کنیم برای همین من یک الگوی طبیعی از یک مبارزه رو بصورت عکس گذاشته ام از دوستان می خواهم پیش بینی این مبارزه را بکنند تا ما بتوانیم از طرف پیروز در دنیای انسانی حمایت کنیم....

این عکس یکی از 10 عکس برتر در دنیا شناخته شد .از نظر طبیعی هم این قورباغه درختی می تواند این مار چشم گربهای را بخورد، هم این مار آن قورباغه را. دیوید میتلند انگلیسی این عکس را ساعت سه صبح در جنگل های بارانی برزیل گرفته است
این حالت آن قدر طولانی شد که عکاس ترجیح داد تا صحنه را بدون دیدن نتیجه ترک کند. این عکس یکی از کاندیداهای برترین عکس در مسابقه عکاسی از حیاط وحش سال 2008 بود. این دومین عکس پربیننده در آن مسابقه بود.
ای گل تازه که بویی زوفا نیست تو را خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم
دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
بشنو پند مکن قصد دل آزرده ای خویش ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ای خویش
این دکلمه متن شعر از وحشی بافقی با صدای داریوش می باشد
متن کامل شعر در ادامه مطلب.........
...
وطن پرنده پر در خون! وطن: شکفته گل در خون ! وطن: فلات شهید و شب ! وطن: پا تا به سر خون ! وطن:ترانه ی زندانی! وطن: قصیده ی ویرانی ! ستاره ها اعدامیان ظلمت به خاک اگر چه می ریزند ! سحر دوباره بر می خیزند ! بخوان که دوباره بخواند این عشیره ی زندانی گل سرود شکستن را بگو که به خون بسراید این فبیله ی قربانی حرف اخر رستن را با دژخیمان اگر شکنجه اگر بند است وشلاق وخنجر اگر مسلسل وانگشتر با ما تبار فدایی ! با ما غرور رهایی ! به نام آهن و گندم ! اینک ! ترانه آزادی ! اینک ! سرودن مردم ! امروز ما امروز فریاد فردای ما روز بزرگ میعاد ! بگو که دوباره می خوانم با تمامی یارانم گل سرود شکستن را ! بگو ! بگو که به خون می سرایم دوباره با دل وجانم حرف اخر رفتن را ! بگو به ایران! بگو به ایران !
ترانه سرا:ایرج جنتی عطایی
حواننده:داریوش اهنگساز:فلیسیانو تنظیم کننده:واروژان