باید ها و نباید ها مانند نخ نازک ابریشم به دور انسان پیله تنیده اند.
هر چه به این باید ها و نباید ها ارزش قائل شوی با نخ محکم تری برای خود پیله تنیده ای.و آنکه پیله خود را شکافت از کرمی به پروانه ای تبدیل شد و لذت پرواز را خواهد چشید.
هر آنکه بالاتر از این جامعه پرواز کند چه مضحک و مسخره  به چشم کرم های خزنده می اید.
وآنگاه با دیدن او کرم ها با خود می گویند چه دیوانه ، اوبلند می پرد در بلندای آسمان هیچ جان پناهی نیست.او شکار شکارچیان خواهد شد و چه بد رنگ که این رنگها آنقدر تند و زننده است که هر شکارچی از دور آن ها را خواهد دید و صاحبان رنگارنگ این رنگها را نابود خواهد کرد.

و چه مسخره است پریدن وقتی می توان به راحتی خزید و خورد... بی هیچ وحشتی از رها شدن در آغوش طوفان ها.
آنگاه آیا نگاه پروانه در بلندای آسمان به این خزندگان بی استخوان چه گونه خواهد بود. آیا آنها که انقدر خورده اند که به رنگ گیاهان در امده اند ایا قابل دیدنند؟
براستی که چه زندگی خفت باری... خوردن و مردن. بی هیچ حادثه ای...
و چه بسیارند کرم هایی که خود را اسیر باید ها ونباید ها نکرده و بی هیچ هدفی کرم مانده اند ومرده اند و هرگز برای خود پیله ای نتنیده اند که در آن ظلمت تنهایی خویش به اوج آسمان ها رسند.
آنها همیشه کرم خواهند ماند، تا روزی که خورده شوند می خورند بی هیچ فکری جز خوردن وخزیدن برای خوردن...
آنهای که به بالا نگاه می کنند در حسرت پروانه شدن به دور خود پیله ای  از باید ها ونباید ها می تنند بی آنکه بدانند که انقدر اسیر این پیله ها می شوند که در پیله خود  خفه  خواهند شد. بی آنکه لذت پرواز را تجربه کنند چرا که آنها به تنیدن بیشتر از پریدن فکر کرده اند آنان برده عادات خویش و مطیع جامعه کرم گرا شده اند
لیکن آیا خزیدن بهتر است یا پریدن؟
تا زمانی که کرمی پیله ای برای خویش نتنیده باشد و به وحشت تنهای خود چیره نشده باشد، هر گز جرات پرواز کردن را نخواهد یافت، جرات تنهای در بلندای آسمانها بی هیچ جای برای پنهان شدن
...