این نوشته بر گرفته از قدیمی ترین افسانه حماسی جهان   گیلگمش می باشد این افسانه سومری که حتی قدمتی قبل از سومریان داشته در زمان سومریان که خط میخی را اختراع کردند در ١٢ لوح نوشته شد که در قرن گذشته کشف و برگردان به بیشتر زبان های جهان شد است این افسانه ریشه خیلی از افکار امروز ما هست و بیشتر اعتقادات دینی سه دین یهودی (اسلام ،مسیحت و یهود) از این افسانه سر چشمه می گیرد از جمله این اعتقادات افرینش انسان از گل و افسانه افرینش و طوفان نوح می باشد این نوشته در مورد لوح یازدهم یا طوفان نوح می باشد که در ادامه مطلب نگارش کامل شده....

 

گیلگمش،می خواهم ،داستان پنهانی برای تو باز کنم،و رازی از خدایان را بر تو بگشاسم.شوریپک شهری است-تو خود می شناسی- در کنار فرات. خدایان چنین اندیشیدند.طوفانی به پا کنند.در مشاوره ی آنها ((ائا)) خدای عمق آب ها،نیز نشسته بود.وی تصمیم خدایان را با خانه ی نئی من حکایت کرد


اوت نا پیشتیم با گلیلگمش چنین می گوید:

((گیلگمش،می خواهم ،داستان پنهانی برای تو باز کنم،و رازی از خدایان را بر تو بگشاسم.شوریپک شهری است-تو خود می شناسی- در کنار فرات. خدایان چنین اندیشیدند.طوفانی به پا کنند.در مشاوره ی آنها ((ائا)) خدای عمق آب ها،نیز نشسته بود.وی تصمیم خدایان را با خانه ی نئی من حکایت کرد:((خانه ی نئی،دیوار به دیوار!کلبه ی نئی،بشنو!تو،ای مرد شوریپک،اوت نا پیشتیم،پسر اوبارا-توتو،خانه یی از چوب بساز،آن را درکشتی قرار ده!بگذار،دارایی برود،زندگی را بجوی،مال را پست بشمار،حیات را دریاب !انواع دانه های زندگی را در کشتی بیار پهنا ودرازای آن متنایب باشد!کشتی را درهمین لجظه بساز!آن را به دریای آب شیرین ببر و با می بر آن بنا کن!من دریافتم وبا (( ائا)) خداوندگارم،گفتم:خداوندگار،هر چه تو فرمان دهی،می کنم،باحرمت تمام دستورهای تو را انجام می دهم.اما به شهر،به مردمبه سالخوردگان چه باید ،بگویم؟ ((ائا)) دهان باز کرد وبا بنده ی خود،با من،سخن گفت:تو آدمیزاده،به آنها چنین بگو:انلیل خدای خاک و سرزمین ها، در من به حسد می نگرد،ازاین رو نمی خواهم،در شهر بمانم طاقت دیدن سرزمین انلیل را ندارم،می خواهم،به دریای آب شیرین بروم،تا نزد انا منزل کنم،چه او مرا خداوند نوازشگری است.آن یکی اما شما را با انواع ثروت ها تبرک خواهد کرد.

همین که نخستین سپیده صبح درخشید،من همه چیز راآماده کردم.به طرف دریای آب شیرین رفتم،چوب و قیر تهیه دیدم ،کشتی را طرح ریختم و آن را رسم کردم.کسان من قوی و ضعیف، همه دست به کار شدند ،در ماه آفتاب بزرگ کشتی تمام شد.هر چه داشتم بار کردم،سیم و زر بار کردم،دانه زندگی بار کردم،زنان وکودکان را خویشاوندان وطایفه را در کشتی نشاندم،چهارپایان بزرگ و کوچک را سوار کردم صنعتگران را از هر حرفه ای به کشتی بردم.

خدواند مرا زمانی معین کرده بود:سر شب ،چون خدایان تاریکی باران وحشتناک فرو فرستادند،به درون کشتی برو و در را ببند!زمان فرا رسید.((ادد))خدای هوا،باران وحشتناکی نازل کرد. من هوا را تماشا کردم،نگریستم در ان هراسناک بود.وارد کشتی شدم و در را بستم.زورق بزرگ را به سکان بان سپردم ،چون صبح دمید ابر های سیاهی پدید امدند.ارواح خبیث خشم خود را می رختند،روشنی ها به تاریکی بر گشته بودند.طوفان وزیدن گرفت >اب ها می خورشیدند،آب ها به کوه ها رسیده بودند،آب هابر مردم ریختند.خدایان خود از طوفان ترسیدند ، گریختند و از کوه اسمان انو بالا رفتند.خدایان در آنجا مانند سگان خم گشته و کمین کرده بودند.ایشتر مانند زنی،که زایمان سختی داشته باشد،باصدای زیبای خدایانه ی خودف فریاد می کشید:سرزمین خوش پیشین گل ولای شده ، چرا که من در انجمن خدایان اندرز بدی دادم!چکونه توانستم،یک چنین فرمان وحشتناکی در انجمن خدایان بدهم!چگونه توانستم مردم خودم را نابود کنم؟سیل ایشان را مانند هجوم جنگ به هم ریخته یی می کشاند.آیا برای همین مردم را به تولید و توالد وا داشتم،که اینک مانند تخم ماهی دریا را پر کنند؟!خدایان همه با او می گریند،خدایان نشسته و هم گشته و می گریند. رنج و درد لب های انها را فرو بسته.

شش شبانه روز باران می خورشید.چنان که جوی ها می خورشیند.در روز هفتم از شدت طوفان کاست.خاموشی یی پدید آمد.چنان که بعد از نبردی .دریا آرام شد و طوفان بلا از پای نشست. من در هوا نگریستم ، به کلی آرام شده بود .مردم همه گل شده بودند.سطح زمین بیغوله ی یک نواختی شده بود. من دریچه یی را باز کردم و روشنایی بر چهر من تافت.من بر کف کشتی افتادم، نشستم و می گریم،من می گریم و اشک هایم بر گون هایم جاری می شوند.به این بیغوله پهناور پر از آب نظر انداختم. با صدای بلند فریاد کشیدم که ،همه ی مردمان مردهاند!

(پس از دوازده ساعت دوتایی جزیره یی بیرون امد.کشتی به جانب کو نیسیر می راند.کشتی به خاک گرفت و بر کوه نشست.شش روز کوه کشتی را نگه داشت و نگذاشت،بجنبدهمین که روز هفتم در رسید. کبوتری بیرون نگه داشتم کبوتر پرید و برکشت جای آسایشی نیافته بود.بعد از ان زاغی بیرون نگه داشتم و او را رها کردم.زاغ پراوز کرد.آب را دید که فرو می نشیند.دانه خورد،زمین را خراشید ،فریاد کشیدو بر نگشت.پس من همه ی پرندگان را در بادی که از چهار جهت می وزید رها کردم.بره یی را قربانی کردم و از قله ی کوه گندم نذر پاشیدم،چوب سدر و مورد سوختم،خدایان بوی خوش را شنیدند عطر خوش به بینی خدایان رسید و مطبوع آنها بود. خدایان مانند مگس گرد قربانی جمع شدند.

چون بانوی خدایان فرارسید،زینت جواهری که انوخدای اسمان برای او ساخته بود،بلند کرد:همه ی خدایان! به این راستی،که من جواهر گردن خود را هرگز فراموش نمی کنم،می خواهم ،همیشه به یاد این روزها باشم،وآنها را در تمام آینده هرگز فراموش نکنم!خدایان همه بر قربانی بریزید،انلیل نباید،بر قربانی بیاید!او،بی آن که بیندیشد،طوفان پدید آورد و آدمیزادگان مرا به قضای فنا سپرد.

انلیل از آنجا گذشت،کشتی را دید ،پس انلیل خشمگین شد،بر خدایان غضب کرد:کدامست این موجود زنده یی،که جان به در برده؟هیچ آدمیزاده نمی بایست با بلای من زنده می ماند!نی نیب ،پرخاشگر خدایان،دهان به سخن باز کرد،با خدای خاک و سرزمین ها گفت: جز ائا کیست. که کار عاقلانه کند؟ائا همه چیز را می فهمد و پر از دانایی است!اما خدای عمق آب ها دهان به سخن باز کرد،با انلیل گفت:ای خدای زبر دست،تو، ای نیرومند،چگونه می توانی ،بی اندیشه چنین طوفانی پدید کنی؟هر که گناه می کند ،بگذار به سزای خود برسد!آن که بزه می کند،بگذار کیفر ببیند.اما مراقب باش،تا همه نابود نشوند.بدان را مجازات کن. زنهار ،همه را نیست نکنی!به جای آن که طوفانی انگیختی،می شد شیری بیاید و مردم را بکاهد.به جای آن طوفان که آوردی،می شود قحطی بیاید و سر زمین را متواضع کند.به جای طوفان بهتر بود،(ارا) خدای طاعون بر زمین می امد.من راز خدایان را فاش نکردم.به دانا تر از همه نقش خوابی نمودم و از این رو طرح خدایان را دانست.اینک با او تفقد کن!

پس خدای خاک و سر زمین ها به کشتی فراز آمد،دست های مرا گرفت .مرا و همسر مرا به خشکی برد.جفت مرا در پهلوی من به زانو نشاند.در وسط پیشاپیش ما قرار گرفت،دست ها را بر ما گذاشت و

ما را تبرک کرد:اوت نا پیشتیم تا کنون آدمیزاد میرنده یی بود!اینک بایست: اوت نا پیشتیم و جفت او همتای ما باشند.اوت نا پیشتیم باید،در دور منزل کند،در کنار دریا آنجا که رود ها به دریا می ریزد این چنین بود که خدایان مرا دور فرستادند و من را در دهانه ی رود ها منزل دادند.