حال مردم ما(خر برفت خر برفت)

صوفی با خرش وارد خانقاهی شد

صوفیان مقیم خانقاه به خادم گفتند برو خر او را بفروش تا از پول آن امشب سماعی برپا کنیم. خادم چنین کرد. شب جمع صوفیان، از جمله همان صوفی خرباخته، شروع کردند به پایکوبی و سماع و سرود. ترجیع ‌بند سرودشان این بود که: خر برفت و خر برفت و خر برفت.

صبح وقتی صوفی خواست خانقاه را ترک کند از خادم سراغ خر خود را گرفت. خادم گفت آن سرود و سماع دیشب از فروش خر تو بود. صوفی با اعتراض گفت پس چرا دیشب این موضوع را به من خبر ندادی. خادم گفت دیشب چند بار آمدم و موضوع را در گوشت گفتم. ولی تو چنان غرق در شور و هیجان بودی که حرف من اصلاً به گوشت نرفت. وآنگهی، خود تو وقتی دیشب با آن شور و هیجان سرود “خر برفت و خر برفت“ را تکرار می‌کردی هیچ از خودت پرسیدی که معنا و منظور از آن چیست؟
صوفی گفت: من کاری به معنا نداشتم! چون همه می ‌خواندند من هم خواندم.

دفتر دوم مثنوی معنوی، بیت 514 الی 584

منبع

/ 16 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دیار

بسیارزیبا ودلنشین بجا درموردنشان ازحقراطاعت امراما موفق باشید

ژان والژان

عالی بود [لبخند][گل][لبخند][گل] [لبخند][گل][لبخند][گل] [لبخند][گل][لبخند][گل] [لبخند][گل][لبخند][گل] [لبخند][گل][لبخند][گل] خسته نباشی دوستم

حنانه یا همون حنا

سلام داریوش آقا خوبی؟ به علت کنکور مادر مرده تا اطلاع ثانویه در زندان گوانتامو به سر میبرم.ازینکه به وبلاگت سر نمیزنم ببخشید....بعد کنکور حتما بیشتر مراجعه میکنم....[لبخند]

اعظم شکوهی

سلام دوست من به نکته ی جالبی اشاره کردی واقعا این زبان حال برخی از مردم ماست البته با عرض تاسف[ناراحت]

سحر

درود...به روز نمی شین؟

ناتاشا مجرم زاده

سلام این داستان مولوی همیشه از داستانهای مورد علاقه ی من بوده...مرسی.

ستاره

با اینکه این داستان را شنیده بودم ولی خواندن دوباره اش هم جالب بود. ممنون[گل]

هاینریش

داریوش جان خیلی عالی بود ممنون